سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
بچه ها من تنهام!!!کمک

یه ماهی میشدکه با نیما آشناشده بودم.یه روز داشتم تو خیابون راه میر فتم که یهو باماشینش جلوم سبز شد.بادوستش سعید بود.بوق زدو گفت بیا بالا.اولش ترسیدم ولی چون میشناختمش نتونستم نه بگم و سوارشدم. -کجا میخوای بری؟-خونه.-باشه می رسونمت.توترافیک گیرکرده بودیم.اونقدرکه اگه پیاده می رفتم زودتر می رسیدم.خیلی خسته بودم نمی دونم چی شدکه خوابم برد.وقتی بیدار شدم دیدم از شهر خارج شدیم دوتاپسر دیگه هم سوار ماشین شده بودن.خیلی ترسیدم.شروع کردم به جیغ زدن.-منوداری کجا میبری عوضی؟نگه دار میخوام پیاده شم.اگه نگه نداری خودموپرت میکنم بیرون.-خفه میشی یا خفت کنم؟-خیلی آشغالی.هرچی جیغ زدم اهمیتی ندادن.منوبه یه باغ بیرون شهربردن.نمیدونستم چی کار میخوان بکنن ولی تصمیم گرفتم حرفی نزنم.منوبه یه اتاق بردن نیما میخواست بیادکه سعید اومدوگفت:توبیرون باش من کارشو تموم میکنم.اومدتو و دروقفل کرد.-ترسیدی؟چیزی نگفتم.-من میخوام نجاتت بدم میخوای؟ناخودآگاه گفتم:آره.-خب زودباش تانیمانیومده در بریم.-دربریم؟کجا؟چرا؟چه جوری؟-بیابعدا" میگم.باهزارتاجون کندن از پنجره اومدیم بیرون.منوسوار ماشین کردو از اونجادور شد.توراه اصلا" حرفی نزدتا اینکه خودم پرسیدم:میخواستین منوبکشین؟!!چرا نجاتم دادی؟جواب نداد.ایندفه عصبانی ترگفتم:جوابمو بده.-باشه میگم.-منتظرم.-من خیلی وقته میخوام بهت بگم...-چی میخوای بکی؟-من خیلی وقته تورودوس دارم.وقتی دیدم نیما میخواد ازت سوء استفاده کنه نتونستم بذارم...هیچی ولش کن...حرفشوقطع کرد.منم دیگه حرفی نزدم.                                             *****ادامه:بعداز دوماه سعید ازم خاستگاری کردوخیلی زود نامزد شدیم.واقعا" عاشق سعید شده بودم اونم تواین مدت ثابت کرده بود که خیلی دوسم داره.وقتی باهاش بودم احساس آرامش میکردم.تااینکه وقتی8 ماه از دوران نامزدیمون میگذشت باباش زنگ زدو گفت سعید تصادف کرده و تو بیمارستانه.وقتی اسم تصادفو شنیدم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم زود خودمو به بیمارستان رسوندم.برده بودنش اتاق عمل.باباش میگفت توراه شمال تصادف کرده.چرا شمال؟مگه میشد اون به من نگه و جایی بره؟مادرش میگفت به ماهم درباره ی شمال چیزی نگفته.نمی دونم چی شد که به یادنیما افتادم اون همیشه سعیدو تهدید میکرد که یه روز انتقام میگیره.شاید اون... .یه عالمه سوال داشتم که منتظر بودم سعید بیاد بیرون و ازش بپرسم.تو این فکرا بودم که مامانمو دیدم که داشت به طرفم میومد.نگاهی به من انداخت و شروع کرد به گریه کردن. -مامان...چی شده؟چراگریه میکنی؟-بدبخت شدیم...-میگی چی شده یانه؟-سعید...سعیدمرگ مغذی شده...دکترگفته دیگه هیچ امیدی نیست...-وقتی ایناروشنیدم از حال رفتم.وقتی به هوش اومدم دیدم تویه اتاق سفیدم.دوباره به یادسعید افتادم کاش میمردم و به اون حال نمی افتادم.چند ساعت بعد منو بردن خونه.مثل مرده هاشده بودم نه حرفی میزدم و نه چیزی میخوردم نه کاری میکردم.حتی تو مراسم سعید شرکت نکردم و حتی گریه نکردم.فقط به یه نقطه خیره می شدم و فکر میکردم.فکر روزایی که باهم بودیم...فکر آرزوهایی که داشتیم...مامانم اومدپیشم و گفت:اعضای بدن سعیدو به چندتاجوون هدیه کردن.داشتم دیوونه میشدم یعنی اعضای بدنشو تیکه تیکه کردن و... .بی چاره مادرم مثلا"میخواست منو بااین حرفا خوشحال کنه.یه دفعه به این فکرافتادم که برم پیش سعید...آره خودکشی...تنها راهی که میتونستم به عشقم برسم.یه تیغ پیداکردم و رگ دستمو زدم...خیلی راحت...اصلا"نترسیدم...شایدبه خاطرشوقی که به دیدن سعید داشتم.چشام سیاهی رفت و ازحال رفتمدوباره وقتی چشاموباز کردم خودمو تویه اتاق سفید دیدم فکر کردم اینجا بهشته ومن اومدم پیش...ولی بادیدن مامانم که نگران وگریان به طرفم میومد به خودم اومدم.-چرا؟چرااین کارارو میکنی؟...نه به فکر خودتی نه به فکر ما...منم شروع کردم به گریه کردن...-مامان چرا نذاشتی من بمیرم؟من دوست ندارم زنده بمونم می فهمی؟-توهیچی از زندگی نمیدونی...مگه دنیا به آخر رسیده؟...درهمین حال بابام در حالی که خیلی عصبانی بود اومد تو.سرشوتکون دادو رفت بیرون.بعد چند روز مرخص شدم.دیگه رفتارم واسه همه عادی شده بود تصمیم گرفته بودم تا آخرعمرازدواج نکنم.بعد دوسال با کمک هزارجور مشاورو روانپزشک تونستم کنکوربدم و تورشته ی پزشکی قبول بشم وبالاخره وارد دانشگاه شدمتودانشگاه ازبچه ها دوری میکردم و باکسی رابطه نداشتم .یه دختری زیاد بهم گیر میداد بود که.که آخرش باهاش دوست شدم.همیشه وقتی از دانشگاه برمیگشت نامزدش میومد دنبالش.وقتی اونا رو باهم می دیدم یاد بدبختی خودم می افتادم و بهشون حسودیم میشد.واقعا"من چقد بدبختم!یه روز بهناز(دوستم)منو واسه تولدش دعوت کرد خونشون.منم که خیلی دوست داشتم ببینم چه جور خونواده ای داره قبول کردم.یه کادو خریدم و رفتم.وقتی به خونشون رسیدم باور نکردم که این خونه ی بهنازه.دختر ساده ای مثل بهناز تو یه خونه به این بزرگی...اصلا"باورم نمیشد.خلاصه رفتم تو ویه گوشه نشستم.- به!سلام دوست عزیزم!کجایی؟دوساعته منتظرتم.- گفته بودی ساعت8 .من فقط 12 دقیقه دیر کردم!-چه دقیق(این صدای داداش مهناز یعنی فرزاد بود که داشت به طرفمون میومد.البته تا اون موقع نمیشناختمش)- سلام- سلام،بهناز زیاد ازتون تعریف کرده بود،خوشحالم که میبینمت.- معذرت میخوام نشناختم.- اینجانب برادر گرامی بهناز خانوم میباشم.-خوشبختم.اینوگفتم و رفتم پیش مهمونا.تو مهمونی چشمم فقط به فرزاد بود.حرف زدنش،رفتارش،حرکاتش،مزه ریختناش،همه چیش عین سعید بود.درست ثل اینکه داشتم سعیدو می دیدم.خلاصه اون شب گذشت و رفتم خونه.دو،سه روز گذشت تا اینکه وقتی یه روز از دانشگاه برمی گشتم خونه مامانمو خیلی خوشحالتر از بقیه ی روزا دیدم.-سلام مامان،خبریه؟خوشحالی.-بعدا"خودت میفهمی.حاضرشوباید بریم خرید.-اه...!مامان دوباره که شروع کردی.تانگی نمیام.-خیلی خب.قراره مهمون بیاد.-کی؟                        -خواستگار-چی؟-خواستگار،داداش دوستت،بهناز-چی میگی؟-خوشحال شدی؟-من خوشحال شدم؟واقعا"که.بدون اینکه به من بگی...؟-خب دوستت بود.اگه قبول نمیکردم بد میشد.-ولی...سعید نبود.درسته؟اینوگفتم و رفتم تو اتاقم خوابیدم!اصلا" انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.تا اینکه با صدای مامانم که درو میکوبید بیدار شدم.-چیه؟چی میگی؟-این چه طرز حرف زدنه؟بلندشو مهمونا اومدن.-چی؟بالاخره کار خودتو کردی؟من نمیام.-داری آبرومونو میبری.زود باش تو رو خدا ...-من نمیخوام ازدواج کنم.باشه نکن فقط بیا الان میرنا...-باشه میام ولی از الان میگم جوابم منفیه.-خیلی خب زود باش.یه دستی به سرووضعم کشیدم و رفتم تو وکنار مامانم نشستم و از جام تکون نخوردم.درست مثل بچه کوچولو ها.حتی چایی رو مامانم اورد!نمیخواستم ولی مجبور شدم برم حیاط تا با آقا دوماد بحرفیم.رفتیم و کنار یه درخت نشستیم.اون شروع کرد به حرفیدن راجع به اخلاقش،برنامه هاش،هدف هاش،آرزو هاش بدون اینکه من حرفی بزنم.گفت و گفت تا اینکه رسید به این قضیه که چند سال پیش قلبش مشکل داشته و یه قلب دیگه بهش پیوند کردن.بهش گفتم باید فکر کنم.رفتیم تو و به اونام همینو گفتم.وقتی رفتن مامانم اومد تو اتاقم و گفت فرزاد همونیه که قلب سعید رو بهش پیوند زدن. نمیدونم چرا ولی خیلی خوشحال شدم.احساس کردم دوباره سعیدرو پیداکردم.پس دلیل این شباهتا این بوده.خلاصه من و فرزاد با هم ازدواج کردیم و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردیم
نوشته شده در شنبه 92/9/2ساعت 4:2 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ