سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بچه ها من تنهام!!!کمک


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/22ساعت 10:59 صبح توسط دخترتنها نظرات ( ) | |


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/22ساعت 10:56 صبح توسط دخترتنها نظرات ( ) | |

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس
اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 90/4/21ساعت 1:3 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

امشب ازم دوری عشقم((نوشته رمز دار))  


نوشته شده در سه شنبه 90/4/21ساعت 1:2 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

اینبار من به سوی تو پرواز میکنم

قانون جاذبه به هم انگار می خورد


دیگر من آن پرنده یک روزه نیستم

این بال و پر به درد همین کار می خورد


من با یقین به عشق تو آغاز میکنم

ایمان من به شک تو هر بار می خورد


هر چند درد عشق من احساس تازه ایست

بر او همیشه تهمت تکرار می خورد


من طالب نوازشم اما در این دیار

سیلی فقط به گونه تبدار می خورد


رقصیده ام به ساز تو با هر غروب که

انگشتهای ناز تو بر تار می خورد


لبهات را به گونه دیگر تکان بده

تنها تکان به خاطر انکار می خورد


با شوق پر کشیده ام امشب به سوی تو

مرغ دلم نگو که به دیوار می خورد

نوشته شده در سه شنبه 90/4/21ساعت 1:0 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سئوال می کند به خاطر چه زنده ای

و من برای زندگی تو را بهونه می کنم

 

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶


نوشته شده در سه شنبه 90/4/21ساعت 12:59 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

میدونی چرا دریا خیلی بامعرفته؟چون اگه یکبار ازساحلش عبور کنی تااخرعمر با موجاش جای پاتو میبوسه..!


نوشته شده در سه شنبه 90/4/21ساعت 11:43 صبح توسط دخترتنها نظرات ( ) | |

کاش دلها انقدر پاک بودن که برای بیان دوستت دارم نیازی به قسم خوردن نبود...!


نوشته شده در دوشنبه 90/4/20ساعت 7:21 عصر توسط دخترتنها نظرات ( ) | |

رخ ِخواب

 

 

وقتهایی هست که چیزی نباید گفت......

تو ببخش عزیزم ،

الان همان وقت است!

چیزی نگو

من به آرامش پلکهایت فکر می کنم

وبه دیدارلبهایت!

مژه هایت را درگیر هم کن

بخواب..

کمی بسته باش

می خواهم رخ ِ خوابت را بنگرم..

انگشتانم خطوط صورتت  را مرور می کنند!

آرامش به لامسه ام می خورد!

بی قرارنشو...

بیداری ِلجوج ِ من کنار ِ خواب ِ تو می ماند..........


نوشته شده در دوشنبه 90/4/20ساعت 11:44 صبح توسط افشین نظرات ( ) | |

دیشب دستانم به کمکم آمدند

نوازشم کردند

خیسی ِچشمانم را به تن خود مالیدند

دیشب دستانم شعرگفتند

تمام شب را زیر سَرَم ماندند

و خستگی ِذهنم را تحمل کردند

وقتی تو نیستی

دستهایم تنها می شوند!


نوشته شده در دوشنبه 90/4/20ساعت 11:43 صبح توسط افشین نظرات ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ