سفارش تبلیغ
صبا
بچه ها من تنهام!!!کمک

من دوست دارم روم نمی شود بگویم


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/30ساعت 12:23 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

در خواب ناز بودم شبی    دیدم کسی در میزند

 

در را گشودم روی او        دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا         از  غم   بیاموزید  وفا

                غم با ان همه بیگانگی

               هرشب به من سر میزند


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/30ساعت 12:21 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

       عشق چیزی است که

 

 بیشتر   از  هر  چیزی  داشتنش را دوست داریم

 بیشتر  از   هر  چیزی   دادنش را دوست داریم

هیچ کس در نمی یابد  که عشق همان چیزی است

که همواره داده میشود  و پذیرفته نمیشود

                      


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/30ساعت 12:20 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

 

تا غروب این زمین  تا طلوع واپسین در کتاب خاطراتم ماندگاری نازنین

برای محبت هایی که عمیق اند  ندیدن و نبودن هرگز بهانه ی از یاد بردن نیست


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/30ساعت 12:19 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 

                کار ما شاید این است  

       که در افسوس گل سرخ شناور باشیم

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/4/30ساعت 12:19 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |

یک روز عشق و دیوانه و تنبل و دروغگو وخبر چین...پیش هم نشسته بودن و داشتن فکر میکردن که چیکارکنن بعد از مدتی......دیوانه گفت: بیاید باهم قایم موشک بازی کننی و بعد همه رفتن قایم شدن و دیوانه چشم گذاشت...تابه 98..99..100رسید گفت من امد همه را پیدا کرد وفقط عشق مانده بود...بعداز مدتی خبرچین امد وگفت به دیوانه:عشق پشت بوته ها ایم شده!!!دیوانه تنه ی درختی را کند و رفت...تنه ی درخت لبه های بسیار تیزی داشت...دیوانه  تکه ای ازتنه ی درخت را که کنده بود برروی بوته ها ضربه میزد... بعد از چند لحظه صدای ناله را شدید و دید که عشق با دستان خونی که جلوی چشماش را گرفته بود امد بیرون...دیوانه که وقتی فهمید عشق کور شده است.!!! گفت من باید برات چه کنم و عشق ازاو خواست که همیشه با او باشد مانند عصا...وازاین به بعد عشق و دیوانگی با هم همرراه شدن...!!


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/29ساعت 10:48 صبح توسط دخترتنها نظرات ( ) | |

عشق یعنی

 

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 عشق یعنی درد و محنت در درون

 عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 عشق یعنی زاهد اما بت پرست

 عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

 عشق یعنی بیستون کندن بدست

 عشق یعنی آب بر آذر زدن

 عشق یعنی چون محمد پا به راه

 عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 عشق یعنی با پرستو پرزدن

 عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 عشق یعنی یک تیمم یک نماز

 عشق یعنی سر به دار آویختن

 عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 عشق یعنی مستی و دیوانگى

 عشق یعنی خون لاله بر چمن

 عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی آتشی افروخته

 عشق یعنی با گلی گفتن سخن

 عشق یعنی معنی رنگین کمان

 عشق یعنی شاعری دلسوخته

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی سوز نی آه شبان

 عشق یعنی لحظه های التهاب

 عشق یعنی لحطه های ناب ناب

 عشق یعنی دیده بر در دوختن

 عشق یعنی در فراقش سوختن

 عشق یعنی انتظار و انتظار

 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

 عشق یعنی سوختن یا ساختن

 عشق یعنی زندگی را باختن

 عشق یعنی در جهان رسوا شدن

 عشق یعنی مست و بی پروا شدن

 عشق یعنی با جهان بیگانگى


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/29ساعت 9:48 صبح توسط افشین نظرات ( ) | |

اگه کسی رو دوست داشته باشی نمیتونی تو چشای اون زل بزنی...

 

نمیتونی دوریشو تحمل کنی ...

نمیتونی بهش بگی که چقد دوسش داری ...

نمیتونی بهش بگی که چقد بهش نیاز داری ...

واسه همینه که عاشقا دیونه میشن ... 


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/29ساعت 9:47 صبح توسط افشین نظرات ( ) | |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


نوشته شده در سه شنبه 90/4/28ساعت 1:13 عصر توسط افشین نظرات ( ) | |


نوشته شده در سه شنبه 90/4/28ساعت 1:11 عصر توسط دخترتنها نظرات ( ) | |

   1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ